تبليغاتX
عشق خاکستری
 

 

چاقو به دستم،رگ تو دستم،کلی فکر...
همه اونایی که اومدن و رفتن،
همه اونایی که نیومده رفتن،
همه اونایی که موندن اما کاش میرفتن،
همه اونایی که رفتن اما کاش میموندن.
چاقو، رگ، وسوسه ی زدن...
همه کارایی که کردم و نباید می کردم،
همه کارایی که نکردم و باید میکردم
چاقو،رگ،وسوسه ی زدن...
گذشته:غمگین، حال: بی معنی، آینده: بی وفا.
چاقو، رگ،وسوسه زدن...چرا که نه؟
همه آدمای داستان زندگی من نقش منفی اند،
اصلا مگه صادق هدایت همه پرسوناژهاشو نمیکشت؟،
شاید از ترس اینکه یه روز ازخودش جلو بزنن، و دست آخرهم خودش رو کشت،
شایداز ترس اینکه شاید از خودش جلو بزنه.
من هم همه شخصیتهای داستانم رو کشتم،حالا نوبت خودمه.
چاقو،رگ،وسوسه ی زدن...
اما تو،تو هنوز هستی،میتونم برای تو بمونم.
چاقو،رگ،وسوسه زدن...
نمیزنم.....................

+ نوشته شده توسط عسل در چهارشنبه هفتم آذر 1386 و ساعت 22:25 |

 

به نام یگانه حامی پرستو های بی آشیانه

 

 

 

 

 

 

دلم گرفته از آدم هایی که میگن هواتو دارن ولی معنی شو نمی دونن از اونایی که میخوان

 

 فقط مال اونا با شی اماخودشون فقط مال تو نیستند از اون های

 

که زیر بارون برات می میرن ولی وقتی آفتاب شد همه چیز از یادشون میره

 

از اونایی که سرشون خیلی شلوغه .

 

 

 

+ نوشته شده توسط عسل در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 و ساعت 4:58 |
 

عشق ، عشق می آفریند .عشق زندگی می بخشدزندگی رنج به همراه دارد ، رنج دلشوره می  آفریند   دل شوره جرات می بخشد ،جرات اعتماد بهمراه دارد                          

اعتماد امید می آفریند ، امید زندگی می بخشد ،                                                  زندگی عشق می آفریند ،عشق ، عشق می آفریند .                                                              

                                                            

در اين شب مهتابي كه مي دانم دلتنگ عطر باراني , اشكهايم را تقديم قلب درياييت مي كنم اما نه . . . مي دانم دوست نداري اشکي از چشمانم جاري شود پس با صدايي که از اعماق وجودم بيرون مي آيد فرياد مي زنم از صميم قلبي كه به راهت باختم دوستت دارم.

 

 

+ نوشته شده توسط عسل در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 و ساعت 12:15 |

بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه قلبم گل یاد تو درخشید

عطر صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم امد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب ارام

بخت خندان و و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

تو به من گفتی از این عشق حذر کن

ساعتی چند بر این آب نظر کن

آب ایینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت باز گران است

به تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم

روز اول که نگاهم به تمنای تو پر زد

چو کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم

همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هر گز نتوانم نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید ، ماه بر عشق تو خندید

یادم امد که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم

نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

+ نوشته شده توسط عسل در دوشنبه چهارم تیر 1386 و ساعت 8:30 |
من از خزان به بهار از عطش به آب رسیدم

من از سیاه ترین شب به آفتاب رسیدم

هم از فریب رهیدم هم از سراب گذشتم

که از خمار به دریایی از شراب رسیدم

به جانب تو زدم نقبی از درون سیاهی

به جلوه ی تو به خورشید بی نقاب رسیدم

اگر نشیب رها کردم و فراز گزیدم

به یاری تو بدین حسن انتخاب رسیدم

مرا به مهر خود آباد می کنی تو غمی نیست

به آستانت اگر خسته و خراب رسیدم

شبی که با تو هماغوش از انجماد گذشتم

به تب به تاب به آتش به التهاب رسیدم

چگونه است و کجا؟ دیگر از بهشت نپرسم

که در تو در تو به زیباترین جواب رسیدم

کتاب عمر ورق خورد بار دیگر و در تو

به عاشقانه ترین فصل این کتاب رسیدم

چرا به ناب ترین شعر خود سپاس نگویم

تو را در تو به معنای عشق ناب رسیدم

+ نوشته شده توسط عسل در چهارشنبه نهم خرداد 1386 و ساعت 1:19 |
 

سوگند راساختیم تا سوگندیاد کنیم که عاشق بمانیم باسوگندشروع میکنیم و با امید ادامه می دهیم و آرزو داریم با وصال ختم  شودسوگند می خوریم

به زیبایی عشق پاک که دل از هم بگیریم که لحظه ای ازیاد یکدیگر غافل نشویم که برای هم باشیم و به یاد هم .

که دوست داشتن را از یاد نبرده و با آمدن هر سپیده و شروع هر روز به یاد یکدیگر چشم به جهان بگشاییم ودرآخرسوگند به عشق که درغم و

شادی با هم باشیم و شریک هم .

اگراز پایان گرفتن غم هایت نا امید شده ای به خاطر بیاور زیباترین صبحی که تا به حال تجربه کرده ای مدیئن صبرت دربرابرسیاهترین شبی هستی  که هیچ دلیلی برای تمام شدن

نمی دیدی .

 

 

  زندگی زیباست ای زیبا پسند     زنده اندیشان به زیبایی رسند

  آنقدر زیباست این بی بازگشت   کز برایش میتوان از جان گذشت

 

 

+ نوشته شده توسط عسل در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:32 |
 خانه خراب تو شدم                به سوی من روانه شو

 سجده به عشقت می زنم          منجی جاودانه شو

 ای کوه پر غرور من              سنگ صبور تو منم

 یک لحظه سازه عاشقی          عاشق با تو بودنم

 روشن ترین ستاره ام            می خواهمت. می خواهمت

 تو ماندگاری در دلم              می دانمت. می دانمت

 ای همه ی وجود من              نبود تو نبود من

 

 

 مرا صد بار از خود برانی     دوستت دارم

 به زندان خیانت هم کشانی     دوستت دارم

 چو سود از مهرورزیدن       چو حاصل از وفا کردن

 مرا لایق بدانی یا ندانی        دوستت دارم

 

 

 هرجه هستی بهترین باش چون بهترینها همیشه در یاد خواهند ماند.

 پس در بدترین خاطره هایم بهترین باش.

 

 

 چو ماه از پشت خرمنها بر آید      پرستوی فراری از شبم

 یک امشب میهمان این دیارم        به دیدارم بیا چشم انتظارم

 

 

 نگاهت آسمانی بود وگم شد         دو چشمت سایه بانم بود و گم شد

 به زیر آسمان در سایه تو          جهان در دیدگانم بود و گم شد

 

 

+ نوشته شده توسط عسل در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 و ساعت 3:5 |

 

دوستان

 

 

 

 

سال نو مبارک

 

 

 

 

 

سال خوشی داشته 

 

 

 

 باشید

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط عسل در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 و ساعت 15:28 |

در يک شب باراني آن لحظه که دلتنگ می شوم خود به خود هوس باران را ميکنم

آن لحظه که اشک از چشمانم سرازير مي شود هوس يک کوچه تنها را ميکنم

آن لحظه است که دلم مي خواهد تنهايي در زير باران بدون هیچ چترو سر پناهي قدم بزنم

قدم بزنم تا خيسِ خيس شوم، خيس تر از قطره هاي باران....خيس تر از آسمان،

خيس تر از درختان آن لحظه که خيس خيس مي شوم، دلم ميخواهد باز زير باران بمانم،

دلم نمي خواهد باران قطع شود دلم ميخواهد همچو آسمان که بغضش را خالي مي کند،

خالي شوم.

+ نوشته شده توسط عسل در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 و ساعت 14:23 |

کاش بیاییم برای بی پناها سایبون باشیم     

                          با دلای دل شکسته کمی مهربون باشیم

کاش یه کاری بکنیم که خستگی ها در بشه  

                          مرهمی بشیم که زخم آدما بهتر بشه

کاش که پاک کنیم تمام اشکایی که جاریه    

                           خوب نگه داریم چیزی که واسه یادگاریه

کاش دس پرنده های بی پناه و بگیریم     

                           توی آسمون بریم دامن ماه و بگیریم

کاش با مهربونی مون غصه ها رو کم بکنیم 

                           رشته های عشق و تا همیشه محکم بکنیم

کاش بشینیم پای صحبت اونا که بی کسن  

                             اگه درد دل کنن به آرزوشون می رسن

کاش تو عصری که همش سنگیه و آهنیه   

                             بگیم از چیزایی که خوبه ولی رفتنیه

کاش هنوز دیر نشده قدرهم و خوب بدونیم 

                              نکنه دیر بشه تا ابد پشیمون بمونیم

کاش که این یه جمله هیچ موقع زیادمون نره 

                               آدمی چه بد باشه چه خوب باشه مسافره

+ نوشته شده توسط عسل در پنجشنبه سوم اسفند 1385 و ساعت 9:1 |