![]() |
![]() |
|
|
اگر به خانه ی من آمدی
! !
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 19:24 توسط عسل |
|
|
عشق چه مي توان عشق را به بند جاودان کشيد؟ با کدام بوسه،با کدام لب؟ در کدام لحظه،در کدام شب؟ مثل من که نيست مي شوم ... مثل روزها ... مثل فصلها ... مثل آشيانه ها ... مثل برف روي بام خانه ها ... او هم عاقبت در ميان سايه ها غبار مي شود مثل عکس کهنه ئي تار تار تار مي شود با کدام بال مي توان از زوال روزها و سوزها گريخت! با کدام اشک مي توان پرده بر نگاه خيره زمان کشيد؟ با کدام دست مي توان عشق را به بند جاودان کشيد؟ با کدام دست؟ ...
گاه صدايت مي زنم بي انكه بشنوي گاه مي شنوي بي انكه بداني تورا مي خوانم،گاه نامت را مي خوانم بي انكه جوابم دهي گاه با هم هستيم بي انكه بداني،گاه تورا بيش از خود مي شناسم وگاه هنوزط باور نكرده ايي،گاه هستي اما وجودت را جايي جا گذاشته ايي گاه فارغي اما لبريزاز عشقي ، گاه مي دانم تورا مي خواهم گاه مي ترسم كه اشتباه كنم،گاه دوستت دارم بيش از رسم عاشقي گاه بي تفاوتم همچون كوهي يخي،گاه براي تو مي نويسم و مي خواني گاه نمي نويسم اما اگر ببيني از نگاهم مي خواني،گاه دستانم مي لرزد از شوق حس گرماي دستان تو گاه مي فهمم تنها روياست،گاه باورهايم را با تو همسو مي يابم گاه تورا از ان ديگري مي يابم،گاه تصوير فردا را با تو نقاشي مي كنم گاه تنها تورا بيننده نقاشي تنهايي خو مي بينم،گاه گفتن دوستت دارم سخترين كار دنياست گاه سكوت حرافي بيش از حد چشمهاست،گاه باور مي توانم صدا كنم نامت را گاه صداي ديگري كه تورا مي خواند در گوشم مي پيچد،گاه به خنه هاي خود مي گريم گاه به گريه هاي تو مي نالم و اين گاه و بيگاه اين روزهاي من است روزهايي كه نمي دانم به كدام سو مي رود اما غريبانه حسي در وجودم مي خواند مراحسي پر از شور و هيجان اما توان باور كردن را ندارم زيرا كه نگاه سرم انچه دل مي بيند نمي بيند. امشب حس اسيري را دارم كه مي داند به زودي رها خواهد شد اما نه اكنون،حال پرنده ايي زخمي را دارم كه مي داند دوباره خواهد پريداما نه حالا،شوق جوجه ايي را دارم كه مي داند به زو.دي پرواز را خواهد آموخت اما نه اينك،شوق عاشق مسافري را دارم كه اميد گرماي آغوش ياررا دارداما به انتظار،امشب دلم گرفته و خسته استپر از فرياد و ترانه ام اما نمي توانم برايش بنويسم امشب خوابم اما مدتهاست خواب از چشمانم ربوده شده،امشب زميني هستم كه ماه ميان من و خورشيدم فاصله انداخته امشب عاشقم اما هراسان وترس اخرين پل ميان شكستو پيروزي است و من به ابتداي اين پل رسيده ام،صدايت كه مي كنم وجودم غرق در شرم مي شود قلبم به شماره مي افتد دستانم حسش را از دست مي دهد و پاهايم سست مي شود نگاهم لال مي شود،نمي دانم مي داني يا نه ،نمي دانم مي خواني يا نه .نمي دانم اگر مي خواني چه حسي داري اما من به شور برايت مي نويسم اما من از شوق تو ازبديها مي گذرم امشب جرات كردم نامت را نقاشي كنم اما براي خود شايد فرداييي بياييد و تو نيز مرا ببيني اما امشب مي دانم كه مرا نمي بيني. حس زيبايي تمام وجودم را فرا گرفته كور سوي چراغي كهنه گويي دوباره چون خورشيدي تابان تمامي سرزمين قلبم را گرما بخشيده ماه شبهاي عاشقي گويي دوباره از پشت ابرهاي تيره بيرون امده و تمامي طول شب را به رنگ زيباي خود روشن كرده ماه دلم چون چهره زيباي تو مرا سحر مي كند و من شيداوار هر شب محو تماشاي تو مي شوم وبي اختيار تورا هر شب به ابيات خود مي خوانم ، قصر دل را به اميد آنكه تو قدم در ان بگذاري تزئین مي كنم جاده هايش را همه هموار مي كنم گلهاي لا له و نسترن در باغ دل مي كارم و خود در ابتداي در نشسته و انتظار آمدنت را مي كشم اما همه اينها به تصميم آمدن تو زيباست و اگر نباشي و نيايي ديگر هيچ نيست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 13:33 توسط عسل |
|
|
لبخند می زنم! تو مرا می شکنی ! و من لبخند می زنم! تو مرا می شکنی ! و من باز لبخند می زنم ! خردم می کنی ! لبخند می زنم ! برای اطمینان ، آخرین تکه های غرورم را لای شیار کفش هایت لگد می کنی تا دیگر اثری از غرور سرکش دخترانه ام باقی نماند ! لبخند می زنم! کودکم می خوانی ! لبخند می زنم ! مرا می رانی ! لبخند می زنم ! نگین خواب های من ! مهم نیست ! خرد کن ، بشکن و لگد مال کن ! من ... من .... اشک مجالم نمی دهد ! باز این اشک های بی موقع رازم را فاش کردند و این را خنده ی آشنای تو به من گوشزد می کند !!! شکوفه های پشت پنجره زمزمه می کنند : دوستت ندارد !! هیسسسسسس!!! آرام تر ..... چرا هوار می کشید ؟؟ ولی من به حرفشان گوش نمی دهم زیرا می دانم که تو دوستم داری ولی غرور مردانه ات مانع از ابراز می شود !!! فدای غرور یاسی رنگت !! مهم نیست ! همین که صدای مردانه ات سکوت اتاقم را شکوفه باران می کند کافی ست !!! روزی می رسد که برای بوسیدنت از هیچ کس ابایی ندارم !! تو مال منی .... البته نه ... باز لبخند می زنم ! نه ... !!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19:53 توسط عسل |
|
|
خیلی سخته باغبون باغی باشی که مال خودت نیست.... واسه گل اون باغ زحمت بکشی و بهش دل ببندی در نهایت اینکه میدونی دست یه غریبه میچینتش..... زندگیتو به پای شکوفایی اون گل بدی با اینکه میدونی مال تو نیست ولی همین که وقتتو باهاش میگذرونی خوشحالت می کنه..... خیــــلــی سـخـته. این روزا خیلی ها باغبون باغی هستن که میدونن با اومدن یه غریبه باید با گلشون وداع کنن.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم دی 1387ساعت 16:30 توسط عسل |
|
|
وقتي واقعيت ها , آدم را فريب بدهند چه کار مي شود کرد ؟ روزگاريست که حقيقت هم لباسي از دروغ بر تن کرده است و راست راست توي خيابان راه مي رود عشق نشسته است کنار خيابان وکلاهي کشيده بر سر و دارد گدايي مي کند و مرگ در قالب دخترکي زيبا گلهاي رز زرد مي فروشد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 15:1 توسط عسل |
|
|
دارم می رم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 17:16 توسط عسل |
|
|
باز هم سر بر شانه ام گذاشتی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 21:0 توسط عسل |
|
|
تنها شاهد اشک های شبانه ام همین صفحه ی سفید و جوهر سیاه است هرگز نخواستم چشم نا محرم این لحظه های ناآشنا فرو ریختن اشک را بر گونه هایم ببیند همیشه بالش سکوت را زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم تا کسی صدایم را نشنود اما تو تو که از گریه های پنهانی من با خبری چه کنم گاهی همین گریه های گهگاه جای خالی تو را در غربت ترانه هایم پر می کند باور کن!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 17:30 توسط عسل |
|
|
به نام یگانه حامی پرستو های بی آشیانه
دلم گرفته از آدم هایی که میگن هواتو دارن ولی معنی شو نمی دونن از اونایی که میخوان
فقط مال اونا با شی اماخودشون فقط مال تو نیستند از اون های که زیر بارون برات می میرن ولی وقتی آفتاب شد همه چیز از یادشون میره از اونایی که سرشون خیلی شلوغه .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 4:58 توسط عسل |
|
|
عشق ، عشق می آفریند .عشق زندگی می بخشدزندگی رنج به همراه دارد ، رنج دلشوره می آفریند دل شوره جرات می بخشد ،جرات اعتماد بهمراه دارد اعتماد امید می آفریند ، امید زندگی می بخشد ، زندگی عشق می آفریند ،عشق ، عشق می آفریند .
در اين شب مهتابي كه مي دانم دلتنگ عطر باراني , اشكهايم را تقديم قلب درياييت مي كنم اما نه . . . مي دانم دوست نداري اشکي از چشمانم جاري شود پس با صدايي که از اعماق وجودم بيرون مي آيد فرياد مي زنم از صميم قلبي كه به راهت باختم دوستت دارم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 12:15 توسط عسل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه بود ؟ این تیر بیرحم از کجا آمد؟
که غمگین باغ بی آواز ما را باز در این محرومی و عریانی پاییز بدینسان ناگهان محروم و خالی کرد. |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 دی 1387 آبان 1387 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
|
RSS
|